دخترک توی آینه به لبخندهایم دهن کجی می کند و من بی خیال ِ او به کفش هایم زل می زنم!
می روم تا پرواز کردن بیاموزم... آری پرواز بهانه ی خوبیست!شاید هم به قول ِ مادر احمقانه باشد!
چند روزی وقت باقی ست...
اینجا بدون ِ شک تنهایی هایم را کمرنگ خواهد کرد!
*دوستان ِ دوست داشتنی ام ... دوستتون دارم زیااااد!
*می خواستم اینجا رو حذف کنم ولی فکر نمی کنم بلاگفا تو لندن مشکلی داشته باشه!! اگه مشکلی پیش اومد اونموقع اقدام می کنم!
این روزا اصلاً نمی دونم خوبم یا بد!!
نمی دونم دلم برای این سرزمین ِ گل و بلبل تنگ می شه یا نه؟!!
اما اطمینان دارم که دلم برای ِ همه ی خاطرات ِ خوب و بدی که از اینجا دارم تنگ می شه!
هیچ چیز نباید از قلم بیفته ...
هیچ چیز ...
هیچ ...
...
خداحافظ ... همین حالا!
*
- دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید
دست ِ من ضربه به دیواره ی زندان کوبید
... آی همسایه ی زندانی ِ من
ضربه ی دست ِ مرا پاسخ گوی
ضربه ی دست ِ مرا پاسخ نیست
تا به کی باید تنها ... تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
...
سالها رفت که من
کرده ام با غم ِ تنهایی خو
دیگر از پاسخ ِ خود نومیدم
راستی...هان!چه صدایی آمد؟!
ضربه ای کوفت به دیواره ی زندان دستی
ضربه می کوبد همسایه ی زندانی ِ من
پاسخی می جوید
دیده را می بندم
در دل از وحشت ِ تنهایی ِ او ، می خــــــــــــندم!
**
این هم از جنس ِ بشر : نصفش بی علاقگی و نصفش خبث ِ طینت!
* مصدق
** از کتاب ِ کوری
*** اینجــــــــــــــــــــــــــــــــــا
به جاده که می زنی... باید بروی...
تا هر کجا...
آنقدر که از خودت هم رد شوی ...
آنقدر که عبور دیگران را هم احساس کنی، از خودت...ما هم رفتیم دیگر!
گاهی باید فقط بروی خب!
سفر دردی از ما دوا نمی کند...فقط بی قرارتر می شویم و دلتنگ تر!!
**
ابرهایی که باریدنشان نیمه تمام مانده... یک پنجره ی نیمه باز... یک مهتابی ِ نیم سوخته
که هی خاموش و روشن می شود...یک بدن نیمه عریان که سردش می شود کم کم...
یک فنجان؛ قهوه ی نیم خورده... و یک قصه ی نیمه کاره...
.
..
...
....
ابرها دوباره باریدن گرفته اند... پنجره را می بندم... برق را خاموش می کنم
تا مهتابیه بیچاره آرام بگیرد... پُلیو ِر ِ خاکستری ام را تنم می کنم...
قهوه ی داخل ِ فنجان را با تمام ِ تلخی اش تا ته سَر می کشم...و قصه تمام می شود!
حالا فقط تاریکی ِ مطلق است و صدای نم نم باران...
جای " تو " خالیست! اما چه می شود کرد!!! این قصه ی " من " است! " مـــــــــــــــــــــــــــن "!
« آموزه ای پدید آمد و باوری در کنارش: همه چیز پوچ است، همه چیز یکسان، همه چیز رو به پایان!» +
***
اولین باری که تو مدرسه از کلاس انداختنم بیرون سوم دبستان بودم، یه معلم بد اخلاق داشتیم
که شده بود کابوس ِ من...
یه بار زنگ ِ نقاشی گفت یه نقاشی از کلاستون بکشید، نقاشی ِ منو که دید بهم گفت: این چیه کشیدی؟!!
گفتم: خانم اجازه؟! اینا گوسفندن که مثلاً بچه های کلاسن!! این گرگم شمایین!!!
یه خورده نگام کرد...نقاشی رو مچاله کرد و پرت کرد تو صورتم...
از کلاس انداختم بیرون!
اواسط ِ سال از مدرسه رفت و به جاش یه معلم ِ دیگه اومد اما من هیچ وقت فراموشش نکردم
دیروز اتفاقی دیدمش... جالب بود! زدم کنار... دور که شد دوباره حرکت کردم!!!!هنوزم...آره!
****
می دانم در دلت چه می گذرد...!!
دستهایت را محکم می گیرم ... در چشمهای بی قرارت خیره می شوم و بعد...
چشمهایت آرام تر شده اند انگار!
ببخش... که تمام سهم ِ من فقط آرام کردن ِ چشمهایت است... نه دلت!!
*****
ببین من کلاً از آدمایی که خودشونو می زنن به اون راه و هر غلطی دلشون می خواد می کنن خوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم میاد!! به همین شدت!!
خوش به حالِت ... چقدر همه چی واسَت آسونه!!
+ نیچه
- هركه آمد بار خود را بست و رفت/ ما همان بدبخت و خوار و بینصیب /زان چه حاصل جز
دروغ و جز دروغ/ زین چه حاصل جز فریب و جز فریب/ باز میگویند فردایی دگر /صبر كن تا دیگری
پیدا شود/ كاوهای پیدا نخواهد شد امید/ كاشكی اسكندری پیدا شود!!! همینطوری الکی !!
-چشمانم در انتظار لبـــــــــخند مـــــــهربان ِ توست! دریغش مکن!
تا در امان باشد از انسان...
و حالا بشر به دنبالِ جایگزینی ست برای خودش... برای انسان...
مثل ساعت های زنگ داری که جایگزین ِ آواز ِ خروس هایی شدند که زمان را گم کرده اند در طول قرن ها!
... و آژیر هایی که جای سگ های وفاداری را گرفته اند که دوست و دشمن را نمی شناسند دیگر!
عصر آدم های دیجیتالی ِ زنگ دار...!!
* بیا به حال بشر های های گریه کنیم
که با برادر ِ خود هم نمی تواند زیست
چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند؟
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟
صدای غرش تیری دهد جواب مرا:
- به کوه خواهد زد! - به غار خواهد رفت! - بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد!
* همیشه اینجوریه!! کلی جمله بلدیم درباره ی با هم بودن٬ " ما " شدن٬ اینکه بی خیال ِ "من"
و "تو" ... بیا "ما" شویم و ایناااا دیگه!!
اما این "ما" بودن فقط قابل گفتن و نوشتنه٬ خاصیت اجرایی!!... نچ!!... نداره...
در عمل "من" منم٬ "تو" هم تویی... هیچ چیزی هم قرار نیست عوض شه!
حالا هی بگو بیا "ما" شویم!!!!
* " هر اتفاقی که بیفته من پشتتم.."
- خسته نباشی واقعاً !!! اگه مَردی بیا جلو خب!!
* از گوشزد کردن خوشم میاد... به صورت فیزیکی البته!
- دستانت را به من بده...برای چشمانی که منتظرند!
یاران خود را خواند و گِرد آورد
جا به جا... در راه ها... بر شاخه ها... بر بام گسترد...
صبحگاهان
شهر ِ سر تا پا سیاه از تیرگی های گنهکاران
ناگهان چون نوعروسی در پرندین... پوشش ِپاکِ سپیدِ تازه سر بر کرد
شهر اینک دست نیرو های نورانی ست
در پس این چهره ی تابنده اما... باطنی تاریک و دودآلود و ظلمانی ست
گر بخواهد خویشتن را زین پلیدی هم بپیراید
همتی بی حرف همچون برف می باید.+
* آسمان که ابری می شود٬ دورتر می شویم...
آنوقت تو باران می شوی و می باری تا فاصله را کم کنی٬ تا نزدیک شوی... نزدیک شویم...!
اما تمام که می شوی من می مانم و رنگین کمان... چه غمگین!
کاش برف می شدی و به وسعت یک یلدا کنارم می ماندی... خود ِ خودت!
* این سپیده ها٬ سپیده نیست رنگِ چهره ی زمین پریده است+
+ فریدون مشیری
- انجمن خیریه فراموش نشود.
* وقتی از گرمای شومینه و بخاری و ۱۰۰۰ تا کوفت و زهرمار ِ دیگه حالت داره به هم می خوره...
وقتی از شدت ِ گلودرد نفست بالا نمیاد و حس می کنی الآنه که خفه شی...
وقتی از شنیدن صدای بارونی که میخوره به شیشه ی پنجره تنِت مورمور میشه!...
وقتی همه ی اینا یه حس ِ بی قراری بهِت می ده.......!
اونوقت میری در ِ تراس و باز می کنی و هوای سرد و محکم و عمیق می کشی تو ریه هات...
۱بار،۲ بار،۳ بار... به خودت که میای نیم ساعت ِ که میخکوب سرما شدی...!
بعدش یه تب و لرز ِ اساسی؛ با همه ی حس ِ دوگانگی ِ سرد و گرم بودنش... تا صبح نمیذاره بخوابی...
صبح... بهتر از همیشه ایی... انگار دیشب اصلا ً تو این دنیا نبودی
با اینکه هنوزم ابرا نمی ذارن خورشید و ببینی...
با اینکه هوا هنوزم به سردی ِ دیشبه...
با اینکه هنوزم بارون به احمقانه ترین شکل ممکنش داره می باره...
اما تو دیگه بی قرار نیستی... نمی دونی تو هذیونای دیشبت چی گفتی ، با کی دعوات شده بود
یا تو بغل ِ کی خوابت برد..!
فقط احساس می کنی طلوع کردی... طلایی ِ طلایی...!!!
* تو... یعنی من!!
* گاهی انسان بر سر دو راهی هایی قرار می گیرد که هر دو به رنج منتهی می شود. همون بد
و بدتر ِ خودمون!!
* به سختی می خروشم های باران چه می خواهی ز ما بی برگ و باران
* هر چی هوا سرد تر میشه، دلم بیشترهواتو می کنه؛ چقدر آغوش ِ تو گرم است در این
سرمای ِ تنهایی... در آغوشم بکِش ای شعله ی آبی....
* بر من قلم ِ قضا چو، بی من رانند پس نیک و بدش ز من چرا می دانند
دی، بی من و امروز چو دی ، بی من و تو فردا به چه حجتم به داور خوانند
*این روزا عکسا و فیلما شدن همه ی زندگیش...
نگاه می کنه... میخنده...
نگاه می کنه... گریه می کنه...
نگاه می کنه... گیج میشه...
نگاه می کنه... فکر می کنه...
نگاه می کنه...نگاه می کنم... می بوسمش!
میگه: من به نظر تو آدم ِ خوبی بودم؟
میگم: نه زیاد!!
میگه: یعنی تو دوسم نداشتی؟!
میگم: من...نه زیاد!! اما تو منو خیلی دوست داشتی...عاشقم بودی اصلاً!!
نگاه میکنه...میگه: نه زیاد...می خنده! مثل اون موقع ها...
*از دست دادن خاطرات... اینم یه جور تنها گذاشتنه... یه جور ِ خیلی ناجور!
*دلم می خواد از همه ی آدمای بی مسؤلیت و راحت طلب یه حال ِ اساسی بگیرم،فرقی نمیکنه هر کسی می خواد باشه، حتی شما دوست عزیز!
*در این دنیایی که تا چشم کار می کند، دیوار است و دیوار است و دیوار است...
و جیره بندی آفتاب است و قحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است.......!!
من همچنان به دنبال ِ نگاهی هستم که از خاطره ی عشق، تر است!! یا خانه دوست کجاست؟! و از این حرفا... چقدر بیکاره دلم!!
**بهشت عشق من در برگ ریز ِ یادها گم شد...
بهتر از این نمی شه!!!
دوست نداشتم بیام اینجا بنویسم که :
افسرده ام، حالم بده، بلاتکلیفم، حوصله ی هیچی رو ندارم، گاه و بیگاه به بهانه های الکی بغض می کنم...شایدم گریه!..
از دست خیلی ها خسته شدم، حالم از رفتار بعضیا به هم می خوره، دلم می خواد جیغ بزنم از نوع واقعی و بنفشش...
دلم نیمکت می خواد تو یه پارک خلوت، دلم کوه می خواد، آتیش می خواد، طلوع آفتاب می خواد...
دلم دریا می خواد، پری دریایی می خواد...
نه...اصلاً دلم فرار می خواد... یه جای دور...never land!!!
بی خیال...
دوست نداشتم دیگه...!!!
اما خب حالا ....سیب زمینی شدم...آرومم...خوبم... و دارم سعی میکنم به دنیا لبخند بزنم...دماغمم کمی تا قسمتی دراز شده!!! البته نه به اندازه ی گوشام!!
شاید آرامش ِ قبل از طوفانه؟؟؟!!
*هزار تلاش انسان به اندازه ی یک تقدیر کارساز نیست. <نیچه>
*داشت می رفت...اما از نیمه راه برگشت...هنوزم می خواد داد بزنه...چه خوب!
*اگه بفهمم ایده ی تخمی تخیلیه کاردانی به کارشناسی رو کی داده ، کاری از دستم بر نمی یاد...! اما همه ی سعی مو می کنم که بهش بفهمونم چقدر احمقه؟!هر چند خودش باید تا حالا فهمیده باشه!
*بهم میگه از بس این وبلاگای غم و غصه رو خوندی ... این شکلی شدی!!!
!!! نخیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم!!!
*من اگر نخواهم با روزهای خدا صبوری کنم چه می شود؟؟؟
*هر بیشتر می ره جلو، آدم بیشتر دردش و حس می کنه...زندگی رو می گم!!
*Reject the call....again and again and again....
*خیره سره مان بعد از بیست سال و اندی زندگی تازه فهمیدیم خوبی به کسی نیومده... هر چی بدتر بهتر... شاید...
*همیشه تردیدی هست...حتی در اوج اطمینان
*داشتم فکر می کردم حوا هم menstrual cycle داشته؟!!
*می بوسمت!!!!!!!!!!!
*oh چقدر ستاره!!!!
سری تکان می دهم و دست همیاری اش را پس می زنم
می رود
نیمه راه سر می گرداند
و دوباره
چه نگاه داغ و جوانی
چه گفت؟!
گفت: دوباره باز می گردد وقتی زمستان تنیره کشید به پاییز ظالم
چه گفت؟!
گفت : دست بالای دست بسیار است
گفتم : رنجیدی ؟
گفت : نه، در من ذوقی بر انگیخته شده تا بروم؛ و می روم اما بازمی گردم
رفت
روزها و هفته ها و سالهاست که رفته اما باز می گردد خودش گفت که باز می گردد
* پاییز انتظار ...
** زندگی ادامه دارد ... کاملاً ... فقط کمی معکوس!!! هر چه بیشتر خودم را با تو تقسیم می کنم... دیرتر تمام می شوم...!


